موارد مستند نقض فاحش حقوق بشر و آزاديهاي اساسي توسط " حكومت جمهوري اسلامي" در ايران

بيننده گرامي اين بخش در حال باز گذاري ميباشد

براي بازديد از نمايشگاه عكس و فيلم بر روي لوگو زير كليك فرمائيد

 

صدور حكم متهمان تشنج در سخنراني رفسنجاني

 

دادگاه ويژه روحانيت با صدور حكمي، متهمان حادثه 15 خرداد قم را به زندان، شلاق، اخراج از قم و منع اشتغال در مشاغل علمي و حوزوي محكوم كرد.

 

علي ابوترابي متهم رديف اول حادثه 15 خرداد قم كه طي آن مراسم سخنراني هاشمي رفسنجاني رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام در شبستان امام خميني حرم مطهر حضرت فاطمه معصومه(س) به هم خورد در گفتگو با فارس گفت: دادگاه ويژه روحانيت قم كه مسئوليت رسيدگي به اين پرونده را بر عهده داشت، با احضار متهمان اين پرونده حكم پرونده را شفاهي اعلام كرد و پس از گرفتن امضاء تاييد مشاهده حكم، بدون دادن كتبي حكم، محكوميت‌ها را اعلام كرد.

ابوترابي گفت: من به عنوان متهم رديف اول به يك سال حكم قطعي زندان، 50 ضربه شلاق تعليقي، دو سال اخراج از قم، منع تردد در قم مگر با مجوز دادسرا و دو سال محروميت از تصدي‌ مشاغل نهادهاي دولتي، دانشگاهي و حوزوي محكوم شده‌ام.

وي افزود: مسعود شفيعي كيا هم كه مانند من روحاني و از جانبازان دوران دفاع مقدس مي‌باشد، به عنوان متهم رديف دوم به يك سال حبس قطعي، 50 ضربه شلاق تعليقي، دو سال اخراج از قم، منع تردد در قم مگر با مجوز دادسرا و دو سال محروميت از تصدي مشاغل در همه نهادهاي دولتي، دانشگاهي و حوزوي محكوم شده است.

وي افزود: محمد صادق ابوترابي 19 ساله و طلبه به عنوان متهم رديف سوم به هشت ماه زندان قطعي و 40 ضربه شلاق تعليقي محكوم شده است.

متهم رديف اول حادثه 15 خرداد قم از حكم ميثم صدري طلبه حوزه علميه و متهم رديف چهارم اظهار بي‌اطلاعي كرد و در خصوص حكم متهم رديف پنجم گفت: محمد باقر محمدزاده كارمند موسسه امام خميني به 4 ماه زندان قطعي و 30ضربه شلاق تعليقي محكوم و ابوالفضل قاسم شريفي طلبه يزدي به اتهام نشر اكاذيب و تشويش اذهان به 5 ماه زندان قطعي و 40 ضربه شلاق تعليقي محكوم كردند.

وي گفت: در كيفرخواست اوليه خلع لباس هم به عنوان مجازات مطرح بود كه در حكم صادره از آن خبري نيست.

ابوترابي گفت:اتهام متهمان رديف اول تا پنجم پرونده اخلال در نظم عمومي و هتك حرمت روحانيت مي‌باشد،ولي ما به اين حكم اعتراض خواهيم كرد.

 

هم میهن گرامی می نویسد "

فشار دادگاه ويژه روحانيت بر دراويش گنابادي بدستور وزارت اطلاعات



 

وزارت اطلاعات با اعمال فشار بر آيات عظام و حجج اسلام كه در مجالس دراويش گنابادي شركت ميكنند آنها را متعهد ميسازد تا در مجالس درويشي شركت ننمايند.روش برخورد وزارت اطلاعات با اين افراد از طريق دادگاه ويژه روحانيت ميباشد. كارمندان ادارات اطلاعات شهرهاي مختلف با شركت در مجالس درويشان گنابادي كه در سراسر ايران در تمام شهرها مجالس هفتگي ياد خدا برگزار ميكنند اقدام به عكسبرداري و فيلمبرداري مخفيانه از افراد نموده و سپس با شناسايي شركت كنندگان آنها را احضار و تحت رعب و ترس قرار ميدهند. اگر شركت كننده اي از طبقه علما و روحانيون باشد او را به دادگاه ويژه روحانيت احضار و با نشان دادن تصوير شركت او در مجالس درويشي او را تهديد ميكنند كه حق ندارد به هيچوجه با دراويش نزديك باشد و يا براي آنها روضه خواني نمايد و چنانچه روحاني مزبور تبعيت نمود اقدامي نميكنند و تشويق هم مينمايند ولي اگر مجدد در مجالس دراويش شركت كرد يا براي ايشان در مراسم عزاداريها روضه خواند او را مجازات نموده و درصورت مقاومت خلع لباس ميكنند. افراد زير نمونه اي از افراد بسياري هستند كه درگير اين دسيسه وزارت اطلاعات شده اند و از طريق دادگاه ويژه روحانيت تحت فشار و اذيت قرار گرفته اند: حجت الاسلام مهدي منطقي گويا به جرم شركت در مجالس درويشي و عدم توجه به دستورات وزارت اطلاعات و دادگاه ويژه روحانيت محكوم به خلع لباس حجت الاسلام اميني به جرم روضه خواني در مجالس عزاداري حسيني در حسينيه دراويش گنابادي تحت فشار اداره اطلاعات تهران قرار گرفت تا در اين مجالس روضه خواني ننمايد حجت الاسلام صبري به جرم شركت در مجالس دراويش براي تحقيق به دادگاه ويژه روحانيت احضار و بشدت تهديد شد كه در صورت حضور در ليست سياه روحانيون قرار خواهد گرفت و از كليه حقوق مربوطه منفصل خواهد شد حجت الاسلام سيد مسعود سجادي به جرم درويشي پس از احضارهاي متعدد به دادگاه ويژه روحانيت و ادارات اطلاعات محكوم به خلع لباس روحانيت گرديد حجت الاسلام صارمي متهم به اقامه نماز اعياد در حسينيه دراويش به كرات احضار و تحت بازجويي قرار گرفته است حجت الاسلام شيخ بابك تقيان به جرم درويشي و شركت در مجالس درويشي حجت الاسلام سيد عزيز الله قائمي طباطبايي به دليل عدم تمكين از اداره اطلاعات مبني بر تكذيب دراويش و نهايتا شركت در مجالس درويشي و قرار گرفتن در سلك دراويش حجت الاسلام مهدي كيايي به جرم درويشي و منبري براي دراويش تهديد به ضرب و شتم گرديد و چون همچنان به شركت در مجالس درويشي ادامه داد به دادگاه ويژه روحانيت احضار و تهديد به خلع لباس گرديد دستهايي كه در وزارت اطلاعات نفوذ بسيار عميقي دارند و همواره در تلاشند كه بين مسلمين تفرقه ايجاد نمايند همواره از هر حربه اي براي مقابله با دراويش استفاده نموده و به طرق مختلف به آنها را محدود ميكنند. براي مثال در تابستان جاري اقدام به اخراج بسياري از دراويش در سطح كشور نموده اند موارد زير از نمونه هاي اخير هستند كه منفصل از خدمت شده اند دكتر بيژن بيدآباد استاد مركز پول و بانك مركزي به دليل عدم توجه به احضار وزارت اطلاعات در 1 خرداد 1384 منفصل از خدمت شد مصطفي دانشجو حقوقدان و وكيل دادگستري به جرم درويشي و وكالت پرونده منازعات دراويش با اداره اطلاعات در 1 تير 1384 از شغل خود در وزارت نفت منفصل از خدمت شد دكتر احمد نصيراحمدي استاد شيمي دانشگاه آزاد كرج به جرم درويشي و شركت در مجالس آنها در 1 مرداد 1384 منفصل از خدمت گرديد

 

محسنی اژه ای گازمی گيرد

رئيس دادگاه ويژه روحانيت

 روحانيت  و وزير كشور كنوني نظام اسلامي هار شده

 
 

"محسنی اژه ای” رئيس دادگاه ويژه روحانيت، در جلسه هفتگی هيات نظارت بر مطبوعات با عيسی سحرخيز نماينده مديران مطبوعات در اين هيات گلاويز شده و او را گاز گرفت.

اژه ای همان است كه رئيس دادگاه كرباسچی شهردار اسبق تهران بود و بموجب برخی گزارش ها، درانتظار حكم دادستانی مركز و انقلاب مركز بود. اژه برای يك دوره قاضی شرع در وزارت اطلاعات و امنيت علی فلاحيان بود و در جريان افشاگری های ابتدای دولت خاتمی توسط اكبر گنجی سخت در منگنه گرفتار آمده بود. او متهم به صدور فتوای قتل پيروز دوانی بود و اكبر گنجی گريبانش را رها نمی كرد، تا زمانی كه او را زندانی كردند.


عيسی درباره نزاع و حمله و گازداندانی اژه ای گفت:

در بخش نظارتی جلسه‌ی امروز در خصوص مطلب يكی از مجلات هفتگی كه پيرامون برخورد با برخی ناهنجاری ها بود، علي‌رغم اينكه آقای اژه‌ای در اين بحث حضور نداشت، وارد بحث شد و مواردی را به من نسبت داد.  من خطاب به آقای اژه‌ای گفتم كه اين يك بحث كارشناسی است و ربطی به اين مسايل ندارد.

 پس از اتفاق امروز به وزير فرهنگ و ارشاد اسلامی گفتم:  ما در جلسات هيات نظارت برمطبوعات، مصونيت نداريم.   مباحث فرهنگی جامعه در عرصه‌ مطبوعات است، يك محيط فرهنگی است كه اعضای آن بايد از شان فرهنگی برخوردار باشند. سحر خيز در باره گلاويز شدن اژه ای با او و كنده شدن گوشت تنش زير دندان رئيس دادگاه ويژه روحانيت گفت كه به پزشكی قانونی مراجعه خواهم كرد و به دادگاه ويژه نيز شكايت خواهم برد.

سحرخيز هم‌چنين از وزير فرهنگ و ارشاد اسلامی تقاضا كرد كه نوار صورت جلسه‌ی امروز هيات نظارت بر مطبوعات را در اختيار وی قرار دهد تا آن را به عنوان مدرك به دادگاه ارايه داده و جزييات آنرا در اختيار رسانه‌ها قرار دهد.  از وزير فرهنگ و ارشاد اسلامی نيز خواسته ام  تا نسخه‌ای از اين نوار را برای مقامات ارسال كند تا به عنوان يك شخصيت فرهنگی در جريان اتفاقات اين چنينی در اماكن فرهنگی قرار بگيرند.  البته به مراجعی از جمله رييس جمهور و كميسيون حقوق بشر نيز شكايت خواهم كرد.

خبرگزاری ايلنا نيز دراين باره گزارش داد:

عيسی سحرخيز لحظاتی پس از درگيری پيش آمده با پيراهنی پاره و شانه زخمی در جمع خبرنگاران حاضر و گفت درگيری زمانی رخ داد كه پرونده تخلف يك هفته نامه كه طی مقاله ای به بررسي

روابط دختران و پسران پرداخته بود، مطرح شد.

برخی براين نظر بودند كه اين مقاله آزادی روابط پسر و دختر در جامعه را ترويج می كند اما نظر من اين بود كه اين مقاله مثبت است و بر اساس نظر كارشناسان نبايد به گونه ای رفتار كرد كه اين آزادی ها شكل مخفيانه به خود گيرد. وقتی بنده به مقايسه آزادی های موجود در جامعه امروزی با زمان قبل از انقلاب پرداختم، يكی از اعضا(اژه اي) شروع به فحاشی، تهمت و افترا نسبت به من كرد و وقتی به فحاشی های ايشان پاسخ دادم، ايشان قندان های روی ميز را به طرف من پرتاب كرد كه هر دو به من اصابت كردند.

بر اساس اين گزارش، جلسه هيات نظارت پس از درگيری پيش آمده برای لحظاتی متوقف می شود و پس از آن به پيشنهاد وزير فرهنگ و ارشاد اسلامی جلسه ديگری برگزار شد.

 

بازداشتها و محکوميت ها

- يک روحانی به نام سيد محمد موسی مير شاقولد در دادگاه ويژه روحانيت به اتهام اهانت به مسؤلان و تبليغ عليه رژيم به ۲۰ماه حبس و سی ضربه شلاق و دو سال خلع لباس محکوم شد . ( ۶ آوريل )

- بر اساس حکم صادر از طرف دادگاه ياسوج روح الله ملک پور دبيرانجمن دانشجويان ياسوج به هفت ماه ويک روز و۸۰۰هزار ريال حريمه نقدی و وحيد محمدی تبار رئيس شورای تحقيق دفتر تحکيم وحدت به ۱۰ماه حبس و ۴۰۰هزار ريال جريمه نقدی محکوم شدند . (۸ آوريل )

- عباس عبدی و حسين قاضيان به اتهام جمع آوری و فروش اطلاعات به سرويسهای اطلاعاتی و امنيتی آمريکا و به ترتيب به ۹ و۸ سال حبس محکوم شد ه بودند در دادگاه تجديد نظر هرکدام به چهارسال و شش ماه حبس محکوم شدند . ( ۱۴ آوريل )

- دوتن از فعالان جنبش دانشجويی به نامهای کورش صحتی و امير عباس فخر آور هرکدام به تر تيب به شش و هفت سال حبس محکوم شدند اين دو تن از زندان قصر به زندان اوين منتقل شدند . ( ۱۸ آوريل )

-دو دانشجو ی دا نشکده مهندسی دانشگاه چمران به نامهای نيما نديم و حسين نصيری به اتهام شرکت در تظاهرا ت اعتراض آميز عليه حکم هاشم آغاجری به يکسال حبس محکوم شدند ( ۲۰ آوريل )

-احمد زيدآبادی، روزنامه نگار به زندان بازگردانده شد . ( ۱۵ آوريل )

- مهدی بنی عامريان يکی از اعضای فعال جبهه متحد دانشجويی و عضو شورای مرکزی اتحاديه دانشجويی دانشگاه آزاد اسلامی به يکسال زندان محکوم شد . ( ۲۸ آوريل )

- عباس امير انتظام که برای معالجه صدمات ناشی ازشنکجه در زندان اوين ،آزاد شده بود ؛ مجددأ به زندان بازگردانده شد. ( ۲۷ آوريل )

 

 

طامات و شطح در ره آهنگ چنگ نه... دكتر نوري زاده

سه شنبه 19 تا جمعه 22 اوت

پيشدرآمد: دوستان زيادي ازمن خواسته اند، دربارة حسين خميني نوه بزرگ رهبر انقلاب اسلامي و بنيان گذار جمهوري اسلامي ناب محمدي ولايتي بيشتر بنويسم. برپاية مثل مارگزيده از ريسمان سياه و سفيد ميترسد، طبيعي است براي بسياري از ايرانيان ظهور حسين خميني در عراق به ويژه در اين روزهائي كه جمهوري اسلامي با بحراني تمام عيار در داخل كشور و تهديداتي جدي، در خارج روبروست، يك خروج (تمرد) ساده تلقي نميشود بلكه بعضيها تا آنجا ميروند كه بله اينبار نيز استعمار مهره اي از طايفه آخوند علم كرده است و هدف به انحراف كشيدن جنبش آزاديخواهي مردم ايران است.

به دوستاني كه چنين ميانديشند حق ميدهم كه بدبين باشند اما در حصار بدبيني ماندن نيز شرط عقل نيست. من اين ادعا را نيز قبول ندارم كه كشتي جمهوري اسلامي چون در حال غرق شدن است، موشها بيرون ميپرند. يادمان باشد كه اين كشتي، از همان نخستين ماه هاي به آب انداخته شدن، وضع طبيعي نداشته و به قولي در حال غرق شدن بوده است. روند جدا شدن كادرهاي اصلي و پايوران صف اول رژيم از اهل ولايت فقيه اتفاقاً در سالهاي اخير شتاب كمتري داشته است چون خيليها كه قاعدتاً ميبايست كشتي را ترك كنند، بعد از انتخاب محمد خاتمي به اين اميد كه بتوانند مسير كشتي را تغيير دهند، ماندند و انواع سختيها را متحمل شده (و ميشوند) به زندان ميافتند، تهديد ميشوند، قصد جانشان را ميكنند اما همچنان اميدوار تلاش ميكنند راهي به سوي مردمسالاري در دل اين درياي توفان زده پيدا كنند.
حالا اگر كسي در حد و موقعيت حسين خميني كه از همان ابتدا، نغمه اي متفاوت از آواز جان خراش ولي فقيه و اصحابش، سرداده بود، به طور آشكار زبان به ملامت ملايان به تخت نشسته ميگشايد، نه تنها بايد اين كار او را تأييد و تقدير كرد بلكه، ضروري است كه آثار اين خروج را به دقت مورد بررسي قرار داد و من اين هفته برآنم كه حضور حسين خميني را در جمع مخالفان رژيم از همه زوايا و جوانب مورد بررسي قرار دهم. نخست چهارچوب مطالبي را كه نوادة خميني بنيانگذار جمهوري ولايت فقيه در طول شش هفته گذشته عنوان كرده به طور فشرده ذكر ميكنم.
الف: تحقق حكومت اسلامي در عصر غيبت غيرممكن است و اصول و مباني عقيده شيعه تأكيد ميكند، چنين حكومتي فقط به دست معصوم برپاشدني است. و معصوم در انديشة شيعه از چهارده تن فزوني ندارد كه آخرين آنها حضرت حجت است كه ما شيعيان در انتظار ظهور او هستيم.
ب: اين حكومتي كه امروز در كشورما برپاست، حكومتي جائر و استبدادي است كه در رأس آن جمعي از ارباب عمائم قرارگرفته اند كه با كمك مشتي آدمهاي از خدا بيخبر در جهت اهداف و مقاصد ضداسلامي و ضدشيعي خود از ارتكاب شنيعترين اعمال پروا ندارند. اين حكومت اسلامي نيست بلكه حكومت فرقه اي است و چون دين را وسيله كسب زرق و غارت و اعمال ظلم و جور قرار داده است بنابراين از هر حكومت ديگري بدتر و ناحقتر است.
ج: انديشة ولايت فقيه درشكلي كه پيش از انقلاب مطرح بود با آنچه امروز به عنوان يك نهاد فوق قانون و حتي احكام ديني به مردم تحميل شده، كاملاً متفاوت بود. پيشنويس قانون اساسي اصلاً به چنين مسأله اي اشاره نميكرد و در خبرگان بود كه چنين جامه اي بر قامت رهبر انقلاب دوخته شد. حال اگر فرض كنيم به قول مهندس بازرگان اين جامه فقط به قالب ايشان دوخته شده بود، آقايان بعدي نميتوانند ادعا كنند كه جامة مورد اشاره قالب تن آنها نيز هست.
د: مردم ايران بعد از ربع قرن نه تنها از اين نظام جائر بيزار شده اند بلكه چون همه چيز به حساب دين نوشته ميشود به مرور مردم اعتقادات خود را نيز از دست ميدهند. ادامة وضع موجود نه تنها باعث فلاكت بيشتر مردم و به خطر افتادن استقلال و موجوديت كشور ميشود بلكه مردم را به كلي از دين زده ميكند.
هـ : اصل جدائي دين از حكومت، اصلي ثابت و غيرقابل تغيير است. به معناي ديگر وقتي قيام حكومت اسلامي تا زمان ظهور امام غايب ميسّر نباشد، با هيچ توجيهي نميتوان ادعا كرد با حضور جمعي عمامه به سر حكومت ديني و اسلامي برپا شده است. اگر اصل مورد اشاره را بپذيريم آنگاه به اين واقعيت ميرسيم كه با يك حكومت عرفي كه در آن دين در جاي خود و قانون و حقوق اساسي مردم درجاي خود قرار ميگيرد، هزاران بار بهتر ميتوان مردمسالاري را تضمين كرد. روحانيون كه تا پيش از انقلاب نزد مردم اعتبار و منزلت ويژه اي داشتند، امروز همه اعتبار خود را از دست دادهاند. خروج آنها از ميدان سلطه و حكومت ميتواند در زماني نه چندان كوتاه اعتبار گذشته را آنهم به مرور به آنها بازگرداند.
و: وقتي من ميگويم روحاني نبايد در كار حكومت دخالت كند و مقام و منصب دولتي بگيرد، طبيعي است كه خودم نيز قصد مداخله در حكومت را ندارم. روحاني كارش تحقيق و تدريس و بحث و نوشتن در امور دين و نصيحت و موعظه مردم است. نگاه كنيد در كشورهاي غربي، به كليسا و روحانيون كه چه جايگاه معتبر و والائي دارند. نصيحت ميكنند، انتقاد ميكنند اما خود را آلوده به كار اجرائي و حكومت كردن، نميكنند.
ز: براي تغيير وضع موجود روحانيون مسئوليت مضاعف دارند. اگر ميخواهيم ايران و اسلام و مذهب تشييع را نجات دهيم بايد كمر همت بنديم و همگي يكصدا براي ايجاد يك حكومت عرفي منتخب مردم تلاش كنيم.
ح: آزادي و فرد در اسلام و در انديشة والاي ائمه جاي خاصي دارد. ذهن استبدادزده و دائماً سحر شدة ما يكروز فرد و آزادي او را فداي رهبر ميكند روز ديگر فداي امت. انگار نه انگار كه اين جهان را پروردگار خلق كرده تا انسان در آن مطابق فترت و خلقت خود از آزادي متنعم شود. چرا بايد فرد از حقوق فردي خود بگذرد به اسم اينكه امت و توده و خلق ها ارزش و اعتبار دارند. توي سر مردم ميزنند، آنها را به زندان ميبرند و شكنجه ميكنند، اعدامشان ميكنند و مدعي ميشوند براي سلامت امت بايد او شكنجه ميشد و بالاي دار ميرفت و ميسوخت و خاكستر ميشد.
من آزادي را مهمتر از نان ميدانم. استبداد هزار بار بدتر از گرسنگي است. و جامعهاي كه در آن حقوق فرد ارزش نداشته باشد و آزادي فقط در حيطة عملكرد حكامي كه هرچه ميخواهند ميكنند، تجلي پيدا كند، جامع هاي بيمار و محكوم به زوال است.
ط: به عراق آمدم چون با سرنگوني رژيم خونخوار بعث، عراق به پايگاه مردمسالاري و آزادي در منطقه تبديل خواهد شد. كمي حوصله به خرج دهيد، رهائي از آثار بيماري استبدادزدگي زمان ميخواهد. اگر آمريكا وارد عراق نميشد، چه كسي مردم بلازدة اين كشور را از چنگ صدام حسين نجات ميداد؟
اگر براي به دست آوردن آزادي و نجات از استبداد حاكم بر كشورمان ناچار شويم از آمريكا كمك بگيريم، نبايد ترديد به خود راه دهيم. البته من همچنان اميدوارم كه مردم ما خودشان تكليف اين رژيم را روشن كنند. اما همين حالا از ده نفر سئوال كنيد چگونه ميشود از اوضاع فعلي خلاص شد، نه نفرشان انگشت به سوي آمريكا ميكشند.
ي: در جامعة استبداد زدة ما كه همه تزوير ميكنند، در گرماي پنجاه درجه زن بيچاره را چادرچاقچور سفت و سخت ميكنند، تا مبادا تار مويش، باعث تحريك امت رجال شود. هيچكس به فكر حقوق اين زن نيست. يعني آزادي و حق گزينش لباس را از او سلب ميكنند تا امت رجال دچار وسوسه نشود. در همة كارهايمان همينطور هستيم. و البته چون به خلوت ميرويم آن كار ديگر ميكنيم.
آنچه آمد فشردة همة سخناني است كه حسين خميني از همان نخستين باري كه با هم سخن گفتيم (دو سه هفته پيش از چاپ مصاحبه او در يك روزنامه هلندي) تا امروز عنوان كرده است.
به اين ترتيب نه او را بايد «پروژه»اي فرض كرد كه رژيم پشت آن است و نه توطئه اي تازه كه هدف آن كمرنگ كردن اعتبار و منزلت عمرو و زيد اپوزيسيون ميباشد. حسين دنبال قدرت نيست كه ظهورش ما را نگران كند. جد مربوطه از همان سالهاي جواني خواب ولايت فقيه را ميديد و خود را در هيأت خليفه المسلمين فرض ميكرد. باز شدن زبان حسين گو اينكه براي خيليها تازگي دارد، اما آنها كه حسين را از گذشته ميشناسند به ياد ميآورند كه او از همان روزهاي آغازين انقلاب حسابش را از «حاج آقا» و اصحابش جدا كرد.
در مشهد از همين علي يونسي سي كيلوئي كه امروز روي كرسي ريشهري و فلاحيان و شيخ ماست بند درّي نجف آبادي، نشسته، به علت دفاع از بني صدر، سيلي خورد. و در قم آنقدر مأمور دور و برش گذاشته بودند كه گاه براي حرف زدن با دوستان و اقوامش سر به بيابان ميزد تا شنودهاي چپ و راست اطلاعات ولي فقيه، سخنانش را منعكس نكند.
حضور خميني جوان در نجف در صف جديترين مخالفان رژيم، حضرات را آنقدر كلافه كرده كه يكروز خبرنگار تروريست به سراغش ميفرستند، روز ديگر تيم ترور به رهبري محمد اسدي، روزي سردار سبزوار را مأمور به لجن كشيدنش ميكنند و بعد چون خوانندگان سايت بازتاب به سردار مربوطه ابتلاي رهبر معظم را به همان گرفتاري گوشزد ميكنند، اركان ولايت دستپاچه سردار سبزوار را به تغيير متن وا ميدارند.
استاد فرهيخته و عارفي از قم برايم نوشته است، صداي حسين فرياد در گلو خفته هزاران روحاني دردمند بود كه رژيم بني اميه معاصر، توسط اراذلي مثل محسني اژه اي و نكونام و رازيني و... دادگاه ويژه اطلاعات سپاه با تهديد به بي آبروئي و خلع لباس و تعرض به زن و فرزندشان، آنها را عملاً به مرگ تدريجي و سكوت محكوم كرده است. صداي حسين خميني را منعكس كنيد و مطمئن باشيد فقط روحانيت ميتواند شر اين رژيم را از سر مردم ايران كوتاه كند. آن روز شايد روحانيت بتواند در پناه يك نظام مردمسالار و قوانين عرفي، بر زخمهاي عميق روح و بعضاً تن خود مرهم گذارد. يادتان باشد تنها كسي كه در اين رژيم به امر فلاحيان و اژه اي به آتش كشيده شد آقا زاده مرحوم آقاي سيد محمد شيرازي بود. آقا مرتضي شيرازي را به آتش كشيدند تا پدرش سكوت كند. سيد بيچاره دق كرد و مرد. جنازه اش را هم دزديدند. يك روحاني واقعي پيدا نميكنيد كه از دست اين جنايتكاران به فغان نباشد. مرجع اعلاي ما حاج آقا حسن طباطبائي قمي را بعد از سالها زجر روحي و آزار، خانه نشين كردند. يك فرزندش مرحوم حاج آقا صادق را به دستور رهبر، در يك تصادف ساختگي هم چون دكتر صانعي به لقاءالله فرستادند. و پسر بزرگ او را كه ميبايست اين روزها در كنار والد عزير خود بود مجبور به ترك يار و ديار كردند. شما با ايشان در يك شهر هستيد. برويد و از آيت الله زاده حاج آقا محمود طباطبائي قمي سئوال كنيد در اين دنيا چه آرزوئي دارد و او بدون ترديد خواهد گفت آرزوئي به جز كمربستن به خدمت پدر پرهيزكار و آزاده خود ندارم. چرا بايد او از پدرش دور باشد؟ چون بني اميه جديد ميدانند با بودن كساني مثل او در كشور روحانيت تكان خواهد خورد. ببينيد با فرزندان آقاي منتظري چه كردند. پسر آقاي روحاني داماد مرحوم خميني بود. نوه اش همسر او بود اما هيچكدام از اينها مانع آن نبود كه پيرمرد شريف را با بدترين رفتار و گفتار تحت فشار شكنجه قرار دهند.
با اشكوري و كديور با استاد مجتهدي شبستري و آقاي وحيد خراساني چه كردند!؟ روحاني امروز غريبترين فرد در جامعه ما است. پنج شش هزار روحاني نماي از خدا بيخبر آبروي روحانيت و اسلام را برده اند. حال اگر نوة آقاي خميني به اين قوم الظالمين اعلان جنگ ميدهد لازم است صدايش را منعكس كنيد...
نامة روحاني آزاده مقيم قم را چند بار ميخوانم. به جز چند اشاره كوتاه، متن آن را كاملاً نقل كردم. باشد كه ديگر روحانيون نيز به تأسي از حسين خميني حداقل براي نجات خود و آبروي ديني كه پاسدار آن هستند به پا خيزند.

شنبه 23 تا دوشنبه 25 اوت

1 ــ بيست و دو سال پيش شماري از ايرانياني كه گهگاه راهشان به سفارت جمهوري اسلامي در بن پايتخت آلمان غربي آن روز ميافتاد، با جواني روبرو ميشدند سر به زير و مؤدب كه اگرچه سواد درست و حسابي نداشت و گاه موقع نوشتن اسم مراجعان، غلط هاي فاحش ديكته اي داشت،اما در مقابل، حتماً وقتي اسم آقاي خميني به زبان ميآمد سه بار صلوات مي‏رستاد، سر ساعت 12 كار را تعطيل ميكرد و اذان ميگفت. ولي هر بار كه قرار بود براي تأديب دانشجويان مخالف، حزب الله سفارت و طرفداران انقلاب راهي خوابگاه هاي دانشجويان و اجتماعاتشان شود او قاب عوض ميكرد و از جوان مودب سر به زير تبديل به يك لومپن تمام عيار ميشد، زنجير و پنجه بوكس به دست ميگرفت و اگر هم نميتوانست مشت و لگدي نثار مخالفان رژيم كند حداقل تظاهر به اين كار ميكرد. مدتي اين جوان كه «هادي صنوبري» نام داشت در سفارت بن خدمت ميكرد و بعد ناگهان غيبش زد. حتي همكارانش نفهميدند چرا بعد از شكست طرح به قتل رساندن زنده ياد دكتر شاپور بختيار توسط تروريست لبناني «انيس نقاش» و دستگيري او و دو تروريست ديگر، برادر صنوبري سر كار نيامد و به سرعت راهي تهران شد. در تهران برادر صنوبري مدتي در بخش رمز و اطلاعات وزارت خارجه كار كرد. به چند مأموريت كوتاه به همراه برادران سپاه به سوريه و لبنان اعزام شد و روزي نيز همانگونه كه ناگهاني از بن به تهران رفته و در وزارت خارجه ظاهر شده بود، بدون هيچ توضيحي غيبش زد. يكي از كاركنان وزارت خارجه كه از همكلاسي هاي قديمي من بود ميگفت براي مأموريتي به همراه وزير نفت وقت به اسپانيا رفتم در فرودگاه مطابق رسم معمول آقاي سفير و كاركنان به استقبال ما آمده بودند. وقتي از پله هواپيما پائين آمدم و چشمم به چهره سفير افتاد خشكم زد. اي داد و بيداد اينكه همان آقاي صنوبري خودمان است. اينجا چه ميكند؟ مگر سفير ما آقاي هادي سليمانپور نبود كه ميگفتند از بچه هاي اطلاعات سپاه است و به اين دليل به اسپانيا اعزام شده كه سپاه تصميم دارد نفراتي از طريق اسپانيا از لبنان به اروپا بياورد و بعد مسأله ارسال سلاح به لبنان نيز از طريق اسپانيا امكانپذير است. در برابر حيرت من يكي از همكارانم در گوشم گفت مبادا به روي خودت بياوري كه آقاي صنوبري را ميشناسي، با توصيه اين همكار، با آقاي سفير دست دادم و طوري وانمود كردم كه اصلاً او را نميشناسم...
بله برادر صنوبري با اسم جديد خود در شگفت آورترين نمونة ترقي يكشبه از سمت دربان و صلوات گوي سفارت جمهوري اسلامي در بن به مقام جمهوري اسلامي در مادريد منصوب شد.
در اسپانيا برادر صنوبري زير اسم جديد خود با سي سال سن، چنان عملكردي داشت كه چند نوبت دولت اسپانيا خواستار احضار او به تهران شد و سرانجام نيز در پي كشف يك شبكة شيعة لبناني كه در قوطي مربا مواد منفجره از لبنان به اروپا ميآوردند، عاليجناب سفير نيز ره به كشور جانان كشيد و به دستبوسي مقام ولايت نازل شد كه او را سردار اسلام و سفير فوق العاده مقام ولايت عظمي لقب دادند. برادر صنوبري در دوران اقامت خود در اسپانيا توجه ويژه اي به انيس نقاش داشت كه در فرانسه زنداني بود. هر بار حضرتش فرصتي پيدا ميكرد به ديدار انيس ميرفت. و توجيه كارش بر اين پايه بود كه در مقام سفير در اسپانيا مسئول است از احوال زندانيان ايراني و غير ايراني ذوب شده در ولايت در سرتاسر اروپا، رهبر مسلمانان جهان را مطلع سازد. از آنجا كه در دوران اقامت در اسپانيا برادر صنوبري كمي زبان اسپانيولي ياد گرفته بود و در عين حال مقام ولايت و وزير امنيتش طرح مهمي را با دريافت گزارشهائي از شيعيان مقيم كافرستان آرژانتين دربارة دشمني هاي صهيونيسم بين المللي در بوئنس آيرس با فرزندان انقلاب اسلامي، مورد بررسي قرار داده و اجراي آن را تصويب كرده بودند، برادر صنوبري را به عنوان سفير فوق العاده دربار معدلت پرور ولي فقيه به آرژانتين فرستادند. و براي اينكه او در انجام مأموريت خدائي مهم خود دست تنها نباشد برادر علي اكبر پرورش جانشين برادر منصوري در اطلاعات سپاه و البته آفتابه دار مخصوص حاج حبيب تازه مسلمان مؤتلفه، و برادر آقا محسن رباني از بچه هاي امتحان داده اطلاعات سپاه و برادر عبادي از بچه هاي وزارت و... را نيز به آرژانتين اعزام كردند. انيس نقاش نيز مسئوليت حلقة لبنانيها را كه مأمور گذاشتن مواد منفجره در برابر مركز يهوديان پايتخت آرژانتين بودند عهده دار شد. حالا ديگر همه ميدانستند چرا برادر صنوبري اينهمه به انيس نقاش دلبسته است. بالاخره هر فردي همسر خواهرش را دوست دارد و پايش بيفتد به خاطر خواهرش هم كه شده همه جور هواي او را خواهد داشت...
بقيه ماجرا را ميدانيد. انفجاري مهيب رخ داد، 85 انسان بيگناه كشته و يكصد و پنجاه تن زخمي شدند. برادر صنوبري و تيم مربوطه به ايران بازگشت، به دستور هاشمي رفسنجاني وقتي دادگستري آرژانتين پيگير قضيه شد، ده ميليون دلار به حساب كارلوس منعم رئيس جمهوري سوري الاصل وقت آرژانتين ريختند و... برادر صنوبري به عنوان سفير به استراليا و نيوزيلند فرستاده شد، بعد به مقام مديركلي ارتقاء پيدا كرد و چون قابليتهاي خود را به اطلاعات سپاه و اصغر حجازي در دفتر «آقا» ثابت كرده بود بورسي به او دادند تا برود مدتي آب تيمز را بنوشد و با كمك دكتر ابولي مدرك دكترا در محيط زيست از دانشگاه دورهام بگيرد...
كسي فكر نميكرد يك قاضي جوان به نام «گاليانو» بار ديگر پرونده را بگشايد و بعد هم حكم بازداشت 12 تن از جمله علي فلاحيان و برادر صنوبري را صادر كند. و پليس انگليس هم با اطلاع از حضور برادر صنوبري او را دستگير كند. روز جمعه در برابر قاضي دادگاه برادر صنوبري دوباره به همان جوان سربه زير آغاز دهه هشتاد در سفارت بن تبديل شده بود

 

اولين مصاحبه يوسفی اشكوري- پس از زندان و خلع لباس
در سراپرده روحانيت
چه می گذشت و چه می گذرد؟
چند كلامی درباره علی خامنه ای، واعظ طبسی، مطهری، مصباح يزدی، سروش، شريعتی و بالاخره يگانگی منتظری در دوران شاه

خوب شد لباس را از من گرفتند، آزاد شدم
هر مجلس ختمی كه خطری شده بود به من می رسيد. مثل سال ۶۴ و ختم پسر دكتر مصدق در مسجد ارك كه آمدند و فحش دادند و كتك زدند. عمامه‌ی ما را برداشتند و پاره پاره كردند. در مجالس مختاری و پوينده و سامی و فروهرها و اينها هم سخنرانی كردم. غرض اين كه در طول اين سال‌ها نان اين لباس را نمي‌خوردم، فقط چوب اين لباس را مي‌خوردم.
سيد علی خامنه‌ای هم به خاطر ارتباطش با
شريعتی و سخنرانی در حسينيه ارشاد معروف بود. آقای طبسی هم كه نه اهل نوشتن بود و نه اهل سخنرانی كه شهرتی داشته باشد.

 
 
 
 
 

حجت الاسلام خلع لباس شده "يوسفی اشكوری” برای اولين بار- پس از رهائی از زندان دادگاه ويژه روحانيت-  درمصاحبه ای مشروح شركت كرد. اين مصاحبه در سايت تازه بنياد "شرقيان" منتشر شده و " پويا. ك"  و "مريم حسين خواه" گفتگو كننده اند.  امين افشار  نيز عكس های اشكوری را درخانه اش گرفته است.

- جدا شدن از لباسی كه ۳۰ سال با آن خو گرفته بوديد ؟

اشكوری: در يك جمله، احساس رهايی می كنم . البته من در گذشته هم كه ۳۵ سال در كسوت روحانی بودم هيچ گاه لباس روحانی برای من عامل معيشت و وسيله ی ارتزاق و امكانات مادی نبوده كه امروز برای از دست دادنش سوگوار باشم و ناراحت از اين كه امكان زندگی را از دست دادم. از اولی كه رفتم قم و از سال ۴۶ كه لباس روحانی پوشيدم، هيچ وقت از وضعيت روحانيت و روحانی بودن و منبر رفتن، خوشحال و خرسند نبودم و با گذشت زمان هم از آن وضعيت فاصله می گرفتم. در سال ۵۰ يك بحران فكری در من ايجاد شد كه همان موقع می خواستم اين لباس را بگذارم كنار.

- با شريعتی ؟

نه. چون كه فكر كردم من كه نمي‌خواهم آخوندی كنم، پس اين لباس رو برای چی بپوشم؟ و اتفاقا آشنايی با شريعتی باعث شد كه من در اين لباس بمانم بر خلاف آنچه كه شايد بقيه تصور كنند. وقتی به حسينيه ارشاد رفتم و پای درس اسلام شناسی شريعتی نشستم و كلا با شريعتی آشنا شدم، افكار من و جهت گيری های من همه عوض شد. با آشنايی با شريعتی احساس كردم كه اين لباس وسيله ی خوبی برای ارتباط با مردم می تواند باشد. چه كه از سالهای ۴۵-۴۶ تا سال انقلاب، تمامی راه های ارتباطی روشنفكران با مردم قطع شده بود. دانشگاه ها مثل الآن نبود. وسايل ارتباطی مثل حالا آنقدر نبود. نه كامپيوتر بود و نه فاكس. اين همه دانشگاه نبود. اين همه دانشجو نبود. اگر مبارزان آن موقع می خواستند اطلاعيه ای چاپ كنند، با وسايل ارتباطی محدود مثل كاربن و استنسيل اينها كار می كردند. من خودم بارها اعلاميه ها را بر می داشتم و با دست می نوشتم. حتی كتاب را دستی تكثير می كرديم. كتاب اقتصاد به زبان ساده مرحوم عسگری زاده (عضو سازمان مجاهدين) را در سال ۵۳ با كاربن ۳ نسخه تكثير كردم. شرايط اين گونه بود. اما دين و مسجد و محراب و حسينيه و عاشورا و تاسوعا و رمضان و شعبان و همه‌ی اينها وسيله‌ی ارتباطی بود با جامعه. حكومت نتوانسته بود كه اينها را قطع بكند و با مسئولين آنها كار نداشت و اگر هم مي‌خواست نمی توانست.

بر اساس تفكری كه از شريعتی آموختم، فهميدم كه شكل و ظاهر اصلا اهميتی ندارد. روحانی باشی يا نباشي!!! اما اين لباس وسيله‌ی ارتباطی خيلی خوبی می تواند باشد با مردم. آن وقت‌ها من يك جمله‌ای داشتم كه؛ حرف های شريعتی را كاش مي‌شد با زبان شيخ كافی گفت. (شيخ كافی كه در مهديه تهران برای عوام و مردم عادی سخنرانی مي‌كرد و به شدت در مقابل شريعتی ايستاد و به حسينيه ارشاد لقب "يزيديه‌ی ضلاليه" داد.) ما احساس كرديم كه شايد بتوانيم حرف های شريعتی را با زبان عامه‌ی مردم بازگو كنيم. چنان كه مي‌گويند شريعتی موفق ترين روشنفكر ايرانی بوده از نظر ارتباط با مردم. در حالی كه شريعتی هيچ گاه نتوانست حتی در يك مسجد سخنرانی بكند ( تنها سخنرانی او در مسجد، سخنرانی پس از شهادت بود(پخش نوار) كه در مسجد جامع نارمك ايراد شد). اما زبان و بيان و جهت گيری او به گونه‌ای بود كه مردم هم مخاطب او شدند. البته به طور غير مستقيم. چه كه مبلغان او يكی طلاب بودند و يكی دانشجويان كه حرف های او را در سطح جامعه پخش مي‌كردند. خود شريعتی هم در وصيت نامه‌اش می گويد كه وراث من دو دسته‌اند: دانشجويان و طلاب. واقعيتش اين است كه خوب همين جوری بود. سال ۵۰-۵۱ كه مبارزه‌ی سياسی شديد شد، اين لباس خوب خيلی به درد ما خورد و عامل ارتباطی خوبی بود با مردم. بعد از انقلاب هم همان‌كارهايی كه مي‌كرديم، منبر و مسجد و اينها رو رها كرديم. ۴ سال اول انقلاب را هم كه نماينده مجلس بوديم و در اين سال ها هم كه كارمان گفتن و نوشتن بوده است. در مجالس ختم هم وقتی آخوندی گير نمي‌آوردند از ما دعوت مي‌كردند! آن هم مجلس ختم های بسيار خطرناك. مثل سال ۶۴ و ختم پسر دكتر مصدق (احمد مصدق) در مسجد ارك كه آمدند و فحش دادند و كتك زدند. عمامه‌ی ما را برداشتند و پاره پاره كردند. در مجالس مختاری و پوينده و سامی و فروهرها و اينها هم سخنرانی كردم. غرض اين كه در طول اين سال‌ها نان اين لباس را نمي‌خورديم، فقط چوب اين لباس را مي‌خورديم. از اين نظر مي‌گويم كه احساس رهايی و آزادی مي‌كنم و به خصوص اين كه الان هم اين لباس در جامعه هم اعتبار چندانی ندارد. متلك به آدم بگويند و چپ چپ نگاه كنند. حالا خيلی راحت مي‌روم بيرون و كسی هم ما را نگاه نمي‌كند.

اين نكته را هم بگويم، همان طور هم كه مي‌دانيد، روحانيت در تشيع ما مثل تشكيلات كليسا نيست. به خاطر اين كه مسيحي‌ها مي‌گويند خارج از كليسا راهی برای نجات نيست. و كليسا هم با اسقف و كشيش و كاردينال تعريف مي‌شود. اما در اسلام و تشيع تشكيلاتی به نام روحانيت نداريم. برای همين برای ما فرقی نمي‌كند. همان كارهايی كه قبلا مي‌كرديم حالا هم مي‌كنيم. منتهی آن وقت روحانی بوديم، حالا نيستيم. آن وقت‌ها اگر صحبت يك روحانی اثر داشت الآن ديگر ندارد و به عكس شده. اگر يك كلاهی صحبت كند اثر بيشتر دارد. شايد الآن حرف من موثر تر از آن موقع باشد. .بنا بر اين لباس برای من يك دكان نبود. برای من وسيله‌ی ارتزاق و معيشت نبود و از جهاتی هم دردسر بود. برای همين است كه مي‌گويم "عدو شد سبب خير چون خدا خواست..."

- اگر موافق باشيد برگرديم به قبل از انقلاب. درباره‌ی فضای سياسی و اجتماعی آن روزها؟

آن موقع خوب فضا باز نبود. بعد از سركوب جبهه‌ی ملی دوم و نهضت آزادی و در كل بعد از سال ۴۲ فضای خيلی بد و خفقان آوری بر ايران حاكم شد. آن زمان دو روزنامه بيشتر نبودند. يكی كيهان بود و يكی هم اطلاعات.

- كه هر دو هم دولتی بودند ...

بله. اصلا روزنامه ‌ی مخالف معنا نداشت. من هم خيلی علاقه مند بودم به خواندن روزنامه. پدر و مادرم هم با ‌اينكه سواد نداشتند، اما مي‌دانستند كه روزنامه چيز خوبی است! يك مدتی كه در بيمارستان بستری بودم، پدرم هر روز كه مي‌آمد ملاقات من يك روزنامه هم برای من می آورد. چند وقت اين روزنامه ها را مي‌خواندم و هيچ چيزی متوجه نمي‌شدم. بالاخره فهميدم كه به جای اينكه ستونی بخوانم سطری روزنامه را مي‌خوانده ام! آن موقع ها در حوزه طلبه ها اصلا روزنامه نمي‌خواندند. حتی فارسی هم نمي‌خواندند. اصلا روزنامه خواندن را عيب مي‌دانستند. يك بار مدير حوزه آمد به حجره‌ی من ديد روزنامه ای روی زمين افتاده. گفت اين روزنامه مال توست ؟ راستش ترسيدم. جواب ندادم. يك بار ديگر تكرار كرد. گفتم بله. گفت: درس مي‌خوانی و روزنامه هم مي‌خواني؟ چند تا سوال درسی از ما كرد كه بهانه گير بياورد. ما هم همه را جواب داديم. گفت از اين به بعد حق نداری روزنامه بخوانی. روزنامه را برداشت و برد. ۷-۸ روز نخوانديم. ديديم نه نمي‌شود. از آن به بعد روزنامه مي‌گرفتم بعد مي‌رفتم مسجد مي‌خواندم. روزنامه را همان جا مي‌گذاشتم و مي‌آمدم. تا اين كه آمديم قم و ديگر آنجا همه چيز مي‌خوانديم. كتاب و روزنامه و مجله و رمان

زن روز هم مي‌خوانديد ؟ چه شد كه آقای مطهری شروع به نوشتن در زن روز كرد ؟

زن روز كه از سال ۴۵ باب شد را هم مي‌خواندم. آن زمان دوستان گفتند كه مجله‌ی جديدی آمده به نام زن روز. ما هم رفتيم روی دكه صفحه‌ی اولش را باز كرديم ديديم نوشته "نظر مخالف چطور ؟". با خواندش بعدا متوجه شديم يك آقايی به نام ابراهيم مهدوی كه داديار ديوان عالی كشور بود نوشتن يك سری مقالات را در اين مجله شروع كرد و بعد به قول شما جوان ها گير داد به اسلام. چون خودش هم قبلا آخوند بود آشنايی خوبی داشت نسبت به مسائل. آقای مطهری هم اين نامه را نوشتند كه شما حرف مخالف هم چاپ مي‌كنيد ؟ مجله هم گفت كه شما مقاله بدهيد، چاپ مي‌كنيم. بعدا به اين روال در آمد كه يك صفحه نوشته‌ی آقای مهدوی جاپ مي‌شد و در صفحه‌ی مقابلش جواب مقاله‌ی هفته قبل كه توسط مطهری نوشته مي‌شد. اين ماجرا ۵-۶ ماه ادامه پيدا كرد. بعد زد و آقای مهدوی فوت كرد. مطهری يك هفته به احترام او ننوشت و از هفته‌ی بعدش مقالات را ادامه داد كه سرانجام بصورت كتابی درآمد با نام«نظام حقوق زن در اسلام». بعد آشنايی من با شريعتی، خواندنم جهت پيدا كرد و وارد كار سياسی شدم. آن زمان كه صف بندی های سياسی به اين شدت نبود، يك عده اقليت بودند كه خوب كار سياسی مي‌كردند و مبارز بودند و يك عده اكثريت هم كه يا به سياست بي‌تفاوت بودند و يا اصلا مخالف كار سياسی بودند.

- روحانيت چقدر با انقلاب همراه بود ؟ باقی در "فرودستان و فرادستان" تخمين مي‌زند كه ۷۰ درصد روحانيت كنونی يا نسبت به انقلاب بی تفاوت بودند يا با انقلاب مخالف بودند.

نمي‌توانم آمار بدهم. شايد آقای باقی محاسبه‌ای كرده اما به نظر من تا سال ۵۷ حدود ۸۰ درصد روحانيون مخالف يا بی تفاوت بودند كه از اين ۸۰ درصد، اكثريت به مسائل سياسی و درگيری بی تفاوت بودند. يك سری هم اقليت بودند كه صريحا مخالفت خودشان را اعلام مي‌كردند. اين سری بودند كه پرچم مبارزه را بر دوش مي‌كشيدند. در ميان اين‌ها هم آدم موجهی نبود. بيشتر ما طلبه‌های جوان بوديم كه شور و هيجان جوانی داشتيم.

- آقای مكارم و مصباح و اينها هم بودند؟

نه. فقط يك آقای منتظری مطرح بود كه نه به عنوان آيت الله العظمی بلكه به عنوان يك معلم حوزه و مجتهد ساده و شاگرد آقای بروجردی.

- شيخ علی تهرانی و واعظ طبسی چطور؟

تهرانی مطرح بود اما در حوزه‌ی قم نبود. در حوزه مشهد هم ۳ نفر بودند، آقا سيد علی خامنه‌ای و هاشمی نژاد و شيخ علی تهرانی. اما واعظ طبسی را ما اين اواخر اسمش را شنيده بوديم. چه كه نه اهل سخنرانی بود و نه اهل نوشتن. شهرت اين سه نفر هم به خاطر سخنرانی هايی بود كه در شهرستان ها ايراد مي‌كردند. سيد علی خامنه‌ای هم به خاطر ارتباطش با شريعتی و سخنرانی در حسينيه ارشاد معروف بود. نوشته هايش را مي‌خوانديم. بعدها شنيديم كه او نت و موسيقی را هم مي‌شناخت. در صورتی كه خوب در آن زمان آخوند ها اصلا گرد اين چيزها نمي‌رفتند. در آن زمان ايشان جزء نوگرايان دينی به حساب مي‌آمد. در كل مي‌خواهم بگويم كه در آن زمان صف بندی ها بيشتر سياسی بود و بحث روشنفكری و غير روشنفكری نبود. مكارم و سبحانی و مراجع هم مثل شريعتمداری و گلپايگانی تا سال ۴۲ عضو نهضت بودند كه بعدا كنار كشيدند. مدرسين هم طلبه ها را هم نصيحت مي‌كردند كه تند روی نكنيد و وارد جريانات سياسی نشويد. آقای مصباح هم در جريانات سال ۴۱-۴۲ فعال بود كه بعد كنار كشيد. يعنی تا سال ۵۷ ما نه اسم ايشان را پای اعلاميه‌ای ديديم و نه اين كه در قم جزء مبارزين شناخته شده بود. تخصص آقای مصباح مبارزه با جريان روشنفكری بود. اول قهرمان مبارزه با شريعتی بود. مي‌گفتند در جلسه ای ضد شريعتی صحبت كرده بود و يكی از طلبه ها بلند مي‌شود كه او را بزند كه از پنجره فرار مي‌كند.

ماجرای اخراج او از مدرسه حقانی چه بود؟

در درون مدرسه طلاب دو تكه شده بودند. موافقان شريعتی و مخالفان او. دائم درگيری بود بين آقای مصباح و طرفداران شريعتی. تا اين كه آقای بهشتی دخالت مي‌كنند و به مصباح تذكر دادند كه حالا اگر انتقاد داری در مدرسه اين حرف ها را نزن. آقای مصباح ادامه مي‌دهد تا اين كه آقای حجت كه مدير مدرسه بودند، افراطی های دو طرف را اخراج مي‌كند و مصباح هم از مدرسه كنار مي‌كشد. بعد آقای مصباح تا سال ۶۸ ساكت بود تا اين كه قهرمان مبارزه با سروش شد. و بعد هم قهرمان مبارزه با خاتمی. اصلا تخصص اين آقا مخالفت با جريان روشنفكری بود.

- چه شد آقای مصباح كه اول انقلاب با سروش يك طرف ميز مي‌نشست و تفكراتشان يكی بود، يك باره عليه او موضع گرفت؟

خوب خط آقای مصباح كه از اول مشخص بود اما آن زمان سروش، سروش قبلی نبود.

- اگر موافق باشيد پرونده‌ی قبل از انقلاب را با درگيری شريعتی و مطهری ببنديم. چه شد آقای مطهری كه زمانی اين همه از شريعتی تعريف مي‌كرد به جايی رسيد كه گفت او جاسوس است و تا حالا سرش را روی مهر نگذاشته است.

ما آن موقع زياد در اين باره چيزی نمي‌دانستيم. فقط مي‌دانستيم كه اختلافاتی بين شريعتی و مطهری هست. بعد از انقلاب كه نوشته‌ها و خاطرات درآمد و خوانديم، فهميديم. آن چه كه از مجموع اين تحولات برمي‌آيد اين است كه وقتی شريعتی به ايران آمد چندان شناخته شده نبود و فقط در مشهد كمی سر و صدا كرده بود. به تهران هم كه آمد در اول زياد شناخته شده نبود. كتاب اسلام شناسی مشهد او فقط معروف شده بود و ما هم آن را خوانده بوديم. شريعتی پنج شنبه و جمعه ها سخنرانی عمومی داشت. من سخنرانی هجرت و تمدنش را رفتم. نيم ساعت قبل از سخنرانی وارد كه شدم ديدم كيپ تا كيپ نشسته اند. اصلا سابقه نداشت. زرياب خويی صحبت مي‌كرد ۵۰ نفر. مطهری صحبت مي‌كرد ۱۰۰ نفر. كه آن هم نصفش وسط سخنرانی مي‌رفتند. مطهری البته دهان گرمی نداشت. نوشته هايش بهتر از گفته هايش بودند. همين كه شريعتی پشت تريبون رفت همه ايستادند و دست زدند. سابقه نداشت كه در حسينيه كسی دست بزند و برای سخنران بلند شود. ما هم نشستيم سر جايمان. ده دقيقه‌ای صحبت كرد. رسم بود كه پيش از سخنران كسی مي‌آمد و شعری مي‌خواند و نوشته‌ای دكلمه مي‌كرد. من كه او را نمي‌شناختم به بغل دستيم گفتم پس اين آقای شريعتی كی مي‌آيند؟ گفت همين آقای شريعتی است ديگر! ضبط قديمي‌مان را روشن كرديم و حرف هايش را ضبط كرديم. خيلی خسته شدم. سخنرانی كسل كننده بود. شب كه آمدم خانه دوستم ضبط را روشن كرديم يكبار ديگر گوش داديم. نه. انگار يك چيزهای جالبی مي‌گويد! خلاصه ما كه قرار بود فردا به قم برگرديم، مانديم و سخنرانی فردا را هم رفتيم و اين شروعی شد تا در بقيه جلسات و به خصوص كلاس های اسلام شناسی او هم شركت كنم. منظور وقتی شريعتی از فرانسه آمد مطهری او را ديد و از زبان و بيانش خوشش آمد. انصافا آقای مطهری هم فرد عالم و دلسوز و دردمندی بود. مطهری در روحانيت واقعا يك استثنا است. متاسفانه اين جريانات و اختلافات و از بس كه عكس مطهری را قاب كردند در ويترين جمهوری اسلامی از خاصيت انداختندش. مطهری به نظر من اهميتش بيشتر از آن چيزی است كه الان به طور رسمی گفته مي‌شود. كاری كردند كه جوان ها اصلا سراغ مطهری نمي‌روند. به هر حال مطهری در سال ۴۷ از شريعتی برای كتاب محمد خاتم پيامبران دعوت مي‌كند. منتها وقتی شريعتی به تهران مي‌آيد به نظر مي‌رسد كه دو عامل سبب مي‌شود كه مطهری از او برنجد.

يكی اين كه خوب با برخی از نظرات راديكالی شريعتی موافق نبوده است. به خصوص آنجا كه شريعتی به نهاد روحانيت انتقاد شديد مي‌كند. البته خود مطهری ده سال پيش انتقاد خيلی شديد كرده بود. در كتاب بحثی درباره‌ی مرجعيت و روحانيت در مقاله ای به نام «مشكل اساسی در سازمان روحانيت»، مطهری همان حرف هايی را كه شريعتی زده، ده سال پيشتر مي‌زند و مي‌گويد كه روحانيت ما عوام زده است و به خاطر همين عوام زدگی هيچ وقت نمي‌تواند كه پيشتاز تحولات بشود. يكی از ويژگی هايی كه روحانيت داشتند و دارند اين است كه خودشان به خودشان انتقاد مي‌كنند و اگر منتقد خودی باشد برايشان مشكلی نيست اما اگر يكی از خارج بيايد و بخواهد انتقاد كند تحمل نمي‌كنند. مطهری هم بالاخره خصلت آخوندی درش قوی بود. ديگر اين كه آن طور كه از نوشته ها و گفته‌ها برمي‌آيد، وقتی شريعتی به ارشاد آمد بازار امثال مطهری كساد شد.

- حسادت؟

من البته نمي‌خواهم از اين كلمه استفاده كنم و قبل و بعد انقلاب هم كه اين حرف را مي‌زدند نهی مي‌كردم. الآن هم نهی مي‌كنم.

- چون پرفسور حامد الگار هم اين حس را كم و بيش تاييد مي‌كنند.

بله. البته اين حرف زياد خوب نيست چون نيت آدم ها را نمی شود واقعا كشف كرد. علاوه بر اين كه طبيعی هم هست خوب بالاخره هيچ‌كس كه معصوم نيست. مي‌بينيم كه مطهری شريعتی را به ارشاد آورد و بال و پر به او داد و بعد شريعتی از مطهری بزرگتر شد به حدی كه جوان های انقلابی مطهری را مرتجع مي‌دانستند. آنقدركه آن زمان به مطهری ايراد مي‌گرفتند، به آخوند ها كاری نداشتند چون اساسا آنها را قابل نمی دانستند. اما مطهری چون خوش‌فكر بود و در دانشگاه ها هم مطرح بود خيلی بهش انتقاد مي‌شد. آن وقت ها از ديد ما مثلا مبارزها، هر كس مبارز نبود. اصلا آدم نبود. به خصوص كه شريعتی هم به اصطلاح پياز‌ داغ ماجرا را زياد كرده بود و عالم بي‌درد و شاعر بي‌درد و هنر متعهد را مطرح كرده بود. بنابراين هر آخوندی كه مبارز نبود همه با او مخالف بودند. آن زمان‌ها دانشجوها كاری نداشتند كه طرف عالم است. دانشمند است. هنرمند است. فقط برايشان مهم اين بود كه طرف مبارز است يا نه. آقای مطهری هم به عنوان يك مبارز شناخته شده نبود.

از طرف ديگر در آن زندگی انقلابی، ساده زيستی اصل بود. انتقاد سختی كه طرفداران شريعتی به مطهری داشتند اين بود كه زندگی آقای مطهری زندگی بوعلی است نه زندگی بوذری. ابوعلی سيناست. آن موقع مطهری با حسين نصر دوست بود. حسين نصر كه بود ؟ فيلسوفی كه رئيس دفتر فرح بود. خوب اين دوستی برای ما كه از ديد "فلاسفه پفيوزهای تاريخ‌اند" نگاه مي‌كرديم اصلا موجه نبود. البته الآن اينجوری فكر نمي‌كنم و برای حسين نصر هم احترام قائلم. منظور اين كه فضا آن گونه بود. يكی ديگر از انتقادات دانشجوها به مطهری اين بود كه چرا ايشان بنز دارد. خوب كسی آن وقت بنز نداشت. شما قضيه درگيری طرفداران آريان پور و مطهری را شنيديد ؟

چاقو و چاقو كشی در دانشگاه ؟

بله. شما نگاه كنيد. آريان پور چپ بود. مي‌گفتند آقای آريان پور كه استاد دانشگاه هم هست مردمي‌است. يك فولكس واگن قديمی داشت راه كه مي‌افتاد مي‌گفت مسير من اينه. هر كس مسيرش مي‌خوره بياد سوار شه. يك عده دانشجو ‌مي‌آمدند سوار مي‌شدند و ماشين راه مي‌افتاد. اما آقای مطهری چه ؟ بنز مي‌آمد. راننده در را باز مي‌كرد. حاج آقا بفرماييد. آقای مطهری پياده مي‌شد. خوب در جو انقلابی آن زمان خيلی تاثير منفی داشت. البته اين درگيری بيشتر بين طرفداران شريعتی و مطهری بود و بين خود آنها درگيری به اين شدت نبود. يا خبرش پخش نمي‌شد. گرچه ما بعد انقلاب شنيديم كه حتی مطهری عليه شريعتی نوشته دارد اما شريعتی هيچ وقت حتی يك كلمه هم عليه مطهری نگفت ضمن اين كه خيلی هم به او احترام مي‌گذاشت. بعد هم كه نوشته‌ی مطهری را ديديم اصلا فكر نمي‌كرديم كه ايشان يك چنين ديدگاهی نسبت به شريعتی داشته باشند. خيلی تند و توهين آميز. بعد سال شصت هم كه شريعتی زدايی شروع شد و كتاب هايش از كتابخانه ها و كتابفروشی ها جمع شد.

منظور اين كه به خاطر همين مسائل در حسينيه درگيری به وجود آمد و چون بزرگان حسينيه مثل مرحوم همايون (بنيان گذار ارشاد) يا آقای ميناچی از شريعتی طرفداری كردند، آقای مطهری قهر كرد و از حسينيه رفت. آن اواخر كه ما مي‌رفتيم ديگر روحانی حسينيه ارشاد نمي‌آمد. فقط دو روحانی بودند كه تا آخر به حسينيه مي‌آمدند. يكی مرتضی شبستری بود و يكی هم مرحوم صدر بلاغی. كه اين دو تا آخر با شريعتی بودند.

- صدربلاغی سر تئاتر ابوذر از حسينيه كنار نكشيد؟

البته مخالف بود اما مخالفت جدی نداشت. اما تا موقعی كه ما به حسينيه مي‌رفتيم او هم بود. اوضاع جوری شده بود كه آن آخرها طلبه ها بدون عبا و عمامه به حسينيه مي‌آمدند. بارها به من گفتند كه حالا كه مي‌خواهی به ارشاد بروی لباس نپوش. من هم گفتم كه نه. شتر سواری كه دولا دولا ندارد. منظور اين كه فضا خيلی بد شده بود.

- شما با شريعتی هم روبرو شديد؟

بله. در آن فضای ماه های آخر فعاليت حسينيه كه رفته بودم ارشاد. شريعتی عادت داشت وقتی سخنراني‌اش تمام مي‌شد از پشت سن مي‌آمد يك سيگاری مي‌كشيد و چايی مي‌خورد. بعد مي‌رفت تالار پايين با دانشجوها بحث را ادامه مي‌داد. من از آن طرف سالن كه آمدم با هم روبرو شديم. سيگارش را از دست راست به دست چپش داد و به احترام طلبگی من ايستاد تا من دست دراز كنم. خوب شريعتی آن وقت استاد من بود. من هم دست دراز نكردم. تا اين كه دستش را جلو آورد و دست داديم و گفت بفرماييد در خدمت باشيم. يك دفعه نگاه كردم ديدم ۱۰۰ نفر دور ما ايستاده اند. جو آن زمان ان قدر خراب بود كه همه فكر كردند حالا كه طلبه‌ای آمده مي‌خواهد فحش بدهد و مثلا دعوا كند. ما هم گفتيم خيلی ممنون و خداحافظی كرديم و آمديم.

.